009.jpg

 

یک روز می افتد 

آن اتفاق خوب را می گویم 

من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم 

هر لحظه هر روز هر جمعه 

 
صفحه اصلی
جستجوی پیشرفته
گالری تصاویر
نوا و نما
اشعار مهدوی
نرم افزار های مذهبی
دست نوشته های من
موبایل اسلامی
مقالات مهدوی
کتابخانه مهدوی
تارگاه های انتظار
تماس با ما
تماس با ما
نظرسنجی
چرا در جامعه غفلت از امام عصر، عليه السلام وجود دارد؟
  
Home arrow اشعار مهدوی arrow وقتی تمام صاعقه ها را جنون گرفت ( حسین سنگری )
وقتی تمام صاعقه ها را جنون گرفت ( حسین سنگری )

وقتی تمام صاعقه ها را جنون گرفت


طوفان وزيد و قافيه ها بوی خون گرفت


"تا گفتم السلام عليکم شروع شد"


قلب قلم تپيد و تلاطم شروع شد


آغاز روضه بود به نام خدا؛ حسين


شاعر نوشت اول اين روضه؛ يا حسين


خون جای اشک بر ترک گونه ها نشست


نام تو بر لب آمد و کوه از کمر شکست


نام تو بر لب آمد و دريا ز شرم سوخت


با جذر و مد نام تو صحرا ز شرم سوخت


نام تو بر لب آمد و کار از جنون گذشت


با تو به رقص آمده طوفان ميان دشت


نام تو بر لب آمد و بغض زمين شکُفت


نام تو بر لب آمد و شاعر به گريه گفت:


"باز اين چه شورش است که در خلق عالم است"


آمد ندا ز عرش که ماه محرّم است


 ***


ماه محرّم آمد و نبض زمان گرفت


قرآن بخوان به نيزه ی غم آيت شگفت


قرآن بخوان که صوت تو از حنجر خداست


"زين قصّه هفت گنبد افلاک پر صداست"


قرآن بخوان، جواب تو سنگ است پشت سنگ


قرآن بخوان به نيزه، به آواز سرخ رنگ


قران بخوان که سوز صدايت ستودنی است


قرآن بخوان به نيزه نگاهت سرودنی است


بر نيزه ها نگاه تو لبريز آفتاب


قرآن بخوان به لحن عطش ريز آفتاب


 ***


بر نيزه مثل حادثه تصوير می شوی


آيينه می وزد، وَ تو تکثير می شوی


از سمت و سوی مشرق دل های بی قرار


روزی هزار مرتبه تفسير می شوی


 ***


ای آشنای گمشده در اوج زخم ها


ای صيد دست و پا زده در موج زخم ها


امشب به خط نستِعَليقت کشيده ام


با زخم های سرخ و عميقت کشيده ام


در باور زمين شده ای يکّه تازتر


بر نيزه می شود سر تو سرفرازتر


 ***


دارند می برند به کابوس زخم هات


آنان که آمدند به پابوس زخم هات


پس حق بده که شاعر خسته چنين کشد


يک آسمان ستاره ی خون بر زمين کشد


داغ تو ماه را به زمين هم کشيده است


خورشيد و ماه را چه کس اين گونه ديده است؟


 ***


خورشيد و ماه با غم جانکاه می روند


شانه به شانه بر سر نی راه می روند


 


حسين سنگری


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما

<قبل   بعد>