009.jpg

 

یک روز می افتد 

آن اتفاق خوب را می گویم 

من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم 

هر لحظه هر روز هر جمعه 

 
صفحه اصلی
جستجوی پیشرفته
گالری تصاویر
نوا و نما
اشعار مهدوی
نرم افزار های مذهبی
دست نوشته های من
موبایل اسلامی
مقالات مهدوی
کتابخانه مهدوی
تارگاه های انتظار
تماس با ما
تماس با ما
نظرسنجی
چرا در جامعه غفلت از امام عصر، عليه السلام وجود دارد؟
  
Home arrow اشعار مهدوی arrow دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت
دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد

 در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

 ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد

 شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

 در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت

 وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

 وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت

 مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

 شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت

 دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

 يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

 تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

 دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد

 بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

 او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد

 حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 در خون كشيد قافيه ها را، حروف را 

 از بس كه گريه كردتمام لهوف را

 اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت

 بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

 اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت

 خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

 او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

 پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

 خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...

 شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

 شاعر كنار دفترش افتاد از نفس 

 سيد حميد رضا برقعي


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما

<قبل   بعد>